گریزگاه

رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید که گریزگاه بعضی اولیا بوده است./ فیه ما فیه

مقام

مقام صفتی است که در جان آدم ‌بنشیند نه حالتی که عارض شود و زایل گردد. اگر چیزی در وجود انسان مقام کند سراسر وجودش را فرا می‌گیرد به گونه‌ای که ماهیت او می‌شود.
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه سوم، دقیقه01:21:00، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:3  توسط اشرفی  | 

چله نشینی مولوی

وقتی شمس تبریزی به مولوی رسید، او را از چله‌نشینی منع کرد. گفت چله‌نشینی از امت اسلامی نیست بلکه از موسوی‌ها و یهودی‌هاست. این ادب نادرستی بوده که صوفیان ما نهاده‌اند که چله بنشینند و زجر بکشند و غذای درستی نخورند و به بدنشان نرسند.
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه سوم، دقیقه01:14:00، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:22  توسط اشرفی  | 

خشک‌مغزی

گذشتگان معتقد بودند مغز انسان رطوبتی دارد که این رطوبت بر اثر ریاضت خشک می‌شود و این خشک‌مغزی باعث رعشه و ضعف عقل می‌گرد.
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه سوم، دقیقه01:13:00، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:57  توسط اشرفی  | 

معاد فیلسوفان

تعلیم اصلی پیامبران، مسئله‌ی معاد است که عقول فیلسوفان هم به آن نمی‌رسد. برخی از فیلسوفان قائل به مبدأ بودند اما معاد از اختصاصات تعالیم انبیا است.
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه سوم، دقیقه01:04:00، برداشت آزاد
اعتماد فیلسوف به مخبر صادق

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:17  توسط اشرفی  | 

خام پخته‌خوار

قوم سبا که ابوالقیس ملکه‌ی آنجا بود نامشان در سوره‌ی سبأ آمده است. لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ... سرزمینی بسیار حاصلخیز بود که در نزدیکی یمن قرار داشت و شاید هم خود یمن بود. انبیا نزد این قوم رفتند اما آن ها دعوت پیامبران را نپذیرفتند. در نتیجه خداوند بر آن‌ها عذاب فرستاد. مولوی به این مردم نادانِ مفت‌خور، خامِ پخته‌خوار می‌گوید.
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه سوم، دقیقه15، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:15  توسط اشرفی  | 

یادم آمد قصه‌ی اهل سبا

قرآن داستان اهل سبا را در چند آیه با ایجاز تمام آورده است اما مولوی آن را در ابتدای دفتر سوم مثنوی می‌گشاید. از حدود بیت 300 شروع می‌کند، یک کلام در باره‌اش می‌گوید، آنگاه دچار تداعی کلام می‌شود، از قصّه‌ای به قصّه‌ای، از نکته‌ای به نکته‌ای، از معرفتی به معرفتی می‌رود و از هر حرفی حرف‌ها می‌شکافد اما رشته‌ی کلام از دست او خارج نمی‌شود تا پس از 2400 بیت دوباره به این داستان برمی‌گردد و می‌گوید: یادم آمد قصه‌ی اهل سبا
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه سوم، دقیقه8، برداشت آزاد
فرهاد و شیرینِ وحشی، وصال، صابر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:22  توسط اشرفی  | 

بخشش مولوی

وقتی مولوی به فراق شمس دچار شد، مردم می‌آمدند و از شمس نشانه‌ای می‌دادند که ما او را دیده‌ایم. مولوی هم به آن‌ها چیزی می‌بخشید. گاهی عمامه، گاهی شال و گاهی ردای خودش را می‌بخشید. گفتند: آقا این‌ها دروغ می‌گویند. گفت: می‌دانم دروغ می‌گویند. اگر راست می‌گفتند که جانم را می‌دادم.
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه دوم، دقیقه01:18:00، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:44  توسط اشرفی  | 

ناقصان سرمدی

عدّه‌ای ناقصان سرمدی‌اند. یعنی از ابتدا تقدیرشان این بوده که ناقص بمانند و به کمال نرسند. در خلقتشان حکمت و مصلحتی بوده که ما نمی‌دانیم. این‌ها در واقع مخاطبان انبیا هم نیستند. ماکس وبر می‌گوید: همان‌طور که بعضی‌ها استعداد موسیقی ندارند و از آن لذت نمی‌برند، من هم استعداد دینی ندارم و نمی‌فهمم دین‌دارها چه می‌گویند. به تعبیر مولوی:
قوم دیگر ناپذیرا ترش و خام/ناقصان سرمدی تم الکلام
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه دوم، دقیقه01:12:00، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:28  توسط اشرفی  | 

نقد بر صوفیان

به رابعه‌ی عدَویه گفتند: چرا زیارت کعبه نمی‌روی؟ گفت: من به زیارت کعبه بروم؟ کعبه به زیارت من بیاید! بی‌جهت نبود که پاره‌ای از ناقدان تصوف می‌گفتند: تصوف ما رنگ و بوی مسیحیت دارد. چون اولاً جهاد تا حدودی از کارنامه‌اشان بیرون است. ثانیاً خلوت‌گزینی و گوشه‌نشینی را برگزیدند که مشابه صومعه‌نشینی راهبان مسیحی است. ثالثاً به آداب اجتماعی اسلام چندان بهایی نمی‌دهند. حج ندارند، نماز جماعت ندارند، به جای مسجد هم خانقاه ساخته‌اند تا یک مرکز اجتماعی جداگانه‌ای داشته باشند.
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه دوم، دقیقه01:06:00، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:47  توسط اشرفی  | 

حج بایزید

صوفیان سفر نمی‌رفتند مگر برای دیدن یک بزرگی! می‌گویند: بایزید سفر رفته بود. شیخ پرسید: کجا می‌روی؟ گفت: سفر حج! شیخ پول بایزید را گرفت و گفت: حالا هفت بار دور من بگرد که از طواف حج بهتر است. چون خانه‌ای که خدا ساخته یک‌بار هم در آن نرفته ولی در خانه‌ی دل من فقط خدا بوده و غیر از خدا نرفته!
تا بکرد آن خانه را در وی نرفت/ واندرین خانه به جز آن حی نرفت
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه دوم، دقیقه01:04:00، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:36  توسط اشرفی  | 

ما حدیث نحو از آن در دوختیم

نحوی از کشتیبان پرسید: علم نحو بلدی؟ گفت: نه! نحوی گفت: نیم عمرت بر فناست! وقتی کشتی به گرداب و تلاطم و امواج افتاد کشتیبان پرسید: شما شنا بلدی؟ نحوی گفت: نه! کشتیبان گفت: پس همه‌ی عمرت بر فناست! نتیجه می‌گیرد: ادیان آمده‌اند تا به ما علم شنا بیاموزند. این دریای بزرگی که بین ما و سعادت فاصله انداخته را باید شنا کرد تا به ساحل نجات رسید.
ما حدیث نحو از آن در دوختیم/تا شما را نحو محو آموختیم
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه دوم، دقیقه59، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23:28  توسط اشرفی  | 

طوطی نقل و شکر بودیم ما

مولوی یک گفت‌و‌گوی خیالی بین پیامبران و اهل سبا گشوده است. می‌گوید: اهل سبا نبوّت پیامبران را بر نمی‌تافتند. به پیامبران می‌گفتند ما با همین سرگرمی‌ها خوش بودیم اما شما حرف‌های جدی می‌زنید. مناظر دیگری پیش چشم ما آوردید و می‌گویید به فکر مرگ باشید.
طوطی نقل و شکر بودیم ما/ مرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شما
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه دوم، دقیقه56، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:27  توسط اشرفی  | 

سودای سربالا

با طنابی که داخل چاه افتاده کسی بیرون می‌آید که سودای سربالا دارد. نه آن کسی که در ته چاه ساختمان طناب را مطالعه کند و دلخوش باشد به این‌که علم طناب شناسی دارد.
مر رسن را نیست جرمی ای عنود/چون تو را سودای سربالا نبود
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه دوم، دقیقه53، برداشت آزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:3  توسط اشرفی  | 

اصل دین ای خواجه روزن کردن است

ریاضیدان یعنی کسی که ریاضی خوانده، شیمیدان یعنی کسی که شیمی خوانده، بیولوژیست یعنی کسی که بیولوژی خوانده اما دیندار کسی نیست که علم دین خوانده است. کسی که جامع المقدمات و فلسفه و فقه و کتاب شیخ انصاری و آخوند خراسانی را خوانده است. بنده اگر بخواهم دین‌دارم شوم لازم نیست علم دین بخوانم. مولوی بین دین و علم دین فرق می‌گذارد. دین، که بهتر است نامش را ایمان بگذاریم یک نوع بینش است یک نوع گشایش است. یک انفتاح است یک جهش است. یک اتفاق بزرگ است که در آدمی می‌افتد و به او نگاه دینی می‌بخشد. مولوی می‌گوید: خودتان را معطل این قشور نکنید، معطل این پوست‌ها، این آداب، این ظواهر و علم دین نکنید. اصل دین این است که شما به سوی عالم معنا پنجره‌ای باز کنید.
دوزخ است آن خانه کان بی روزن است/اصل دین ای خواجه روزن کردن است
سروش، دین شناسی مولانا، جلسه دوم، دقیقه39، برداشت آزاد
علم رسمی سر به سر قیل است و قال
خریّت

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:50  توسط اشرفی  |